|
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
انسان، از نخستین ادوار زندگی اجتماعی، متوجه بازگشت و تكرار برخی از رویدادهای طبیعی، یعنی تكرار فصول شد. نیاز به محاسبه در دوران كشاورزی ، یعنی نیاز به دانستن زمان كاشت و برداشت، فصل بندی ها و تقویم دهقانی و زراعی را به وجود آورد. نخستین محاسبه فصل ها، بی گمان در همه جوامع با گردش ماه كه تغییر آن آسانتر دیده می شد صورت گرفت. و بالاخره در نتیجه نارسایی ها و ناهماهنگی هایی كه تقویم قمری، با تقویم دهقانی داشت، محاسبه و تنظیم تقویم بر اساس گردش خورشید صورت پذیرفت. سال در نزد ایرانیان از زمانی نسبتا كهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم شده و همان طور كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است آغاز سال ایرانی از زمان خلقت انسان ( یعنی ابتدای هزاره هفتم از تاریخ عالم) روز هرمز از ماه فروردین بود، وقتی كه آفتاب در نصف النهار ، در نقطه اعتدال ربیعی ، و طالع سرطان بود.
قلبم را در مِجریِ کهنه ای
همیشه پرستش با خون،با قربانی،همراه بوده است.اسماعیل!این ذبیح مقدست!ابراهیم را ببین. فرزند دلبندش را در عشق قربانی می کند. کارد را بر حلقوم پاره جگرش می نهد. فرزندی را که به عمری،با رنج ها و امید ها پرورده است،به دست خود زبح می کند! عشق همواره تشنه «اخلاص» است.نیمه روشنفکران بی درد و دل،خرده می گیرند که قربانی چرا؟ معبد به قربانی چه نیازی دارد؟خدا چرا خون را دوست بدارد؟ شگفتا!شگفتا!چرا نمی فهمند؟این او نیست که خون می طلبد،قربانی می خواهد؛این عاشق است که به آن سخت نیازمند است. می خواهد به او،نه،به خودش،به دلش،ایمان اش،نشان دهد که:: «من اسماعیل ام را نیز قربانی تو می کنم»!نشان دهد که من در دوست داشتن،در ایمان،مطلق ام!«مطلق»! آن چه را در همه آفرینش نیست،آنچه را طبیعت از داشتن اش محروم است، از ساختن اش عاجز است،من دارم؛من می آفرینم. ای عشق!من تشنه ی«این هواهای عفن،و این آب های ناگوار» نیستم.ای ایمان!من ایمان ام را ،به زندگی کردن نیز نخواهم آلود. اخلاص! . اخلاص! یعنی فقط تو!یکتایی!یک تویی! چگونه این را نشان دهد؟باید نشان دهد. نه به او،که «او» می داند.نه به خود،که خود می یابد.نه،اصلا به چنین تجلی یی،به چنین نمایشی،محتاج است،سخت!چه رنج لذت بخشی است! چه مستی یی دارد ایثار!هرچه دردناک تر،شیرین تر! آری قربانی!عشق تشنه می شود،خون بایدش داد؛سرد می شود،آتش اش باید زد،گرسنه می شود،قربانی بایدش کرد. عشق با قربانی،باخون،نیرو می گیرد،زلال می شود،رشد می کند، پاک و بی لک می شود.... و اکنون عید قربان است!...
الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی، خدایا : عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار. ( برگرفته از نیایش نامه دکتر علی شریعتی )
مردم نميدانند پشت چهره من ـ يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي تا آنكه دانند ـ بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است وز دولت باران اشكم ـ گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است *** من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم اندوه من، اندوه پست « آب و نان »نيست اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست *** شب ز بام خانه ویرانه خود ـ هر سو ببامي ميدود موج نگاهم در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد: « من دردمندم » « من بي پناهم » *** از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد ! « من تيره بختم » « من موج اشكم » « من ابر آهم » بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش: « كاي بر فراز بام خود استاده آرام !» « من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ « در قعر چاهم » *** بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد ! من تيره روزم ـ بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم » *** ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم » *** با موج اشك و هاله يي از شرم گويم: كاي شب نشينان تهي دست ! وي بي پناه خفته در چنگال اندوه ! آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت ! در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم شرمنده ام از دستگيري اما در اين شرمندگي ها بيگناهم دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم اين را تو ميداني و ميداند خدا هم (( مهدی سهلی"اول مرداد 1351 )) *****
هست شب، يك شب دم كرده و خاك رنگ رخ باخته است . باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه سوي من تاخته است . *** هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را . با تنش گرم،بيابان دراز مرده را ماند در گورش تنگ - به دل سوخته من ماند . به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ، هست شب . آري شب . (( نیمایوشیج"28 ارديبهشت 1334))
***
خداي را مسجد من كجاست اي ناخداي من؟ در كدامين جزيره آن آبگي ايمن است كه راهش از هفت درياي بي زنهار مي گذرد؟ *** از تنگابي پيچاپيچ گذشتيم - با نخستين شام سفر - كه مزرعه سبز آبگينه بود. و با كاهش شب - كه پنداري در تنگه سنگي جاي خوش تر داشت - به در يائي مرده درآمديم - با آسمان سربي ِ كوتاهش - كه موج و باد را به سكوني جاودانه مسخ كرده بود. و آفتابي رطوبت زده - كه در فراخي ِ بي تصميمي خويش سر گرداني مي كشيد، و در ترديد ِ ميان فرو نشستن يا بر خاستن به ولنگاري يله بود-. *** ما به سختي در هواي كنديده طاعوني َدم مي زديم و عرق ريزان در تلاشي نو ميدانه پارو مي كشيدم بر پهنه خاموش ِ دريائي پوسيده كه سراسر پوشيده ز اجسادي ست كه چشمان ايشان هنوز از وحشت توفان بزرگ بر گشاده است و از آتش خشمي كه به هر جنبنده در نگاه ايشان است نيزه هاي شكن شكن تندر جستن مي كند. *** و تنگاب ها و درياها. تنگاب ها و درياهاي ديگر... *** آنگاه به دريائي جوشان در آمديم، با گرداب هاي هول وخرسنگ هاي تفته كه خيزاب ها بر آن مي جوشيد. ((-اينك درياي ابرهاست... اگر عشق نيست هرگز هيچ آدميزاده را تاب سفري اينچن نيست!)) چنين گفتي با لباني كه مدام پنداري نام گلي تكرار مي كنند. و از آن هنگام كه سفر را لنگر بر گرفتيم اينك كلام تو بود از لباني كه تكرار بهار و باغ است. و كلام تو در جان من نشست و من آ ن را حرف به حرف باز گفتم. كلماتي كه عطر دهان تو را داشت. و در آن دوزخ - كه آب گنديده دود كنان بر تابه هاي تفته ي سنگ مي سوخت ـ رطوبت دهانت را از هر يكان ِ حرف چشيدم. و تو به چربدستي كشتي را بر درياي دمه خيز ِ جوشان مي گذراندي. و كشتي با سنگيني سيــّالش با غـّژا غـّژ ِ د گل هاي بلند - كه از بار غرور بادبان ها پست مي شد - در گذار ِاز ديوارهاي ِ پوك ِ پيچان به كابوسي مي مانست كه در تبي سنگين مي گذرد. *** امـّا چندان كه روز بي آفتاب به زردي نشست، از پس تنگابي كوتاه راه به دريايي ديگر برديم كه پاكي گفتي زنگيان غم غربت را در كاسه مرجاني آن گريسته اند و من اندوه ايشان را و تو اندوه مرا *** و مسجد من در جزيره ئي ست هم از اين دريا. اما كدامين جزيره، كدامين جزيره،نوح من اي ناخداي من؟ تو خود آيا جست و جوي جزيره را از فراز كشتي كبوتري پرواز مي دهي؟ يا به گونه اي ديگر؟ به راهي ديگر؟ - كه در اين دريا بار همه چيزي به صداقت از آب تا مهتاب گسترده است و نقره كدر فلس ماهيان در آب ماهي ديگريست در آسماني باژ گونه -. *** در گستره خلوتي ابدي در جزيره بكري فرود آمديم. گفتي ((- اينت سفر، كه با مقصود فرجاميد: سختينه ئي ته سرانجامي خوش!)) و به سجده من پيشاني بر خاك نهادم. *** خداي را نا خداي من! مسجد من كجاست؟ در كدامين دريا كدامين جزيره؟- آن جا كه من از خويش برفتم تا در پاي تو سجده كنم و مذهبي عتيق را - چونان موميائي شده ئي از فراسوهاي قرون - به ورود گونه ئي جان بخشم. مسجد من كجاست؟ با دستهاي عاشقت آن جا مرا مزاري بنا كن!
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.
***
|
About![]()
باز اومدم:-) Archivesآبان 1390اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 شهریور 1389 Links
hesam |